تبليغاتX
برو بچه + دلت خوشه

بای

سلام

با تشکر از همه دوستانی که تو وبلاگ من نظر دادن و مطالب رو خوندن

فکر میکنم این آپ آخر این وبلاگ باشه

شاید هم از مهرماه۸۶ دوباره آپ بشه

در هر صورت اگه دیگه آپ نشد اومدم که از همتون خداحافظی کنم

ممنون

((پیمان سوسول))

وقتي غرور نگذارد بگويي نرو


وقتي غرور نگذارد بگويي نرو
?

چند روزيست زندگي سر ناسازگاري دارد

دل تنگ بودم و نمي دانستم براي چه

صدايش را که شنيدم بغض کردم

برايم عجيب بود چون هيچ گاه دوستش نداشتم

گفت تا دو ماه ديگر با من تماس نمي گيرد

نمي دانستم چرا

رفتارش خيلي عجيب بود

او که تا دو روز پيش اگر مرا نمي ديد به قول خودش گيج بود و دلش تنگ مي شد

او که روزي سه بار زنگ مي زد و هر بار يک ساعت حرف مي زد

مي خواست دو ماه دوري را تجربه کند

مي خواست مرا که زود عادت مي کنم و وابسته مي شوم را تنها بگذارد

از من پرسيد بعد از اين دو ماه جوابم را مي دهي؟

نمي توانستم چيزي بگويم

غرورم اجازه نمي داد از او بخواهم مسخره بازي اش را تمام کند

و دوباره مثل قبل باشد

بغضم ترکيد

اشک هايم بي اراده مي ريختند و بي صدا گريه مي کردم

گفت قول مي دهي در اين مدت کسي را جايگزين من نکني؟

آرام گفتم جايگزين؟

و بلند خنديدم

از همان خنده ها که مي گويند

خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است

گفت مي خندي؟ مي دانم که برايت مهم نيست تو که مرا دوست نداري حتما مي خواهي بگويي تو که جايي نداشتي که جايگزين داشته باشي

باز هم خنديدم و با صدايي لرزان گفتم خوب اگر دوست نداري زنگ نزن

گفت حرف آخرت همين است؟ زنگ نزنم؟

گفتم من که نگفتم زنگ نزن گفتم اگر نمي خواهي هيچ اصراري نيست

گفت در اين دو ماه سعي مي کنم کارهايم را رديف کنم باور کن خيلي گرفتارم

گفتم اگر بعد از اين دو ماه من کار داشتم ؟

گفت منظورت چيست؟

خنديدم

خنديدم

خداحافظي کرد

                                  نفر بعد


جايي درون قلبم خالي است

شايد بتوانم تو را در آن راه دهم

ولي حواست باشد

همان جا مينشيني و به چيزي دست نمي زني

به دنبال جاي بيشتري هم نباش

همان قدر که اجازه دادم در قلبم بيايي برايت زياد است

اگر بخواهي شورش کني و براي خودت حکومتي بر پا کني

مطمئن باش سرکوبت مي کنم

بعد از آن شايد تبعيدت کنم

يا اعدام...

يادت نرود من از آن دخترهاي احساساتي نيستم

که يک تازه وارد را سلطان قلبم بنامم

قبل از تو خيلي ها آمده اند و رفته اند

پس هميشه آماده ي رفتن باش

اگر مي خواهي بيشتر بماني

از قديم گفته اند دوري و دوستي

شايد اگر زياد کنارم باشي دلم را بزني

اگر تصميم داري دلم را بشکني

زياد به خودت زحمت نده

آن روز که براي اولين بار دلم را شکستند

يک قلب سنگي به جايش گذاشتم

اگر مي بيني سرد است

خوب لباس گرم بپوش

با اين شرايط باز هم مي خواهي در قلب من بماني؟

اگر نمي خواهي....

 

نفر بعد.......................

بايد که ترکت بکنم روي هوس پا بزارم

بايد برم از اين ديار تنهاي تنهات بزارم

بايد فراموشت کنم قيدتو ديگه بزنم

از خاطراتت رد بشم رو اسم تو خط بکشم

بايد که نفرينت کنم تا اين دلم راضي بشه

ثانيه ها رو بشمارم تا عمرت هم تموم بشه

دلم ميخواد يکي بياد قلب تو رو بسوزونه

يه عوضي مثل خودت ريشه هاتو بخشکونه

يه روز مياد که عاقبت گريه هاتو من ببينم

همش تو التماس کني آدم حسابت نکنم

فکر مي کني مي بخشمت ؟ اگه بگي پشيمونم

بايد که تو بميري تا دست از سر تو بردارم

حيا و معصوميتو له کردي راحت زير پات

تو گريه مي کني و من فقط تو فکر انتقام

 

فراموش کردنت

 


نامه رو پاره کردي جلوي  چشمم                  فکر کردي اينجور ديوونه ميشم

خدا   وکيلي   از   سرتم   زياديم                    فکر  کردي  دنبال  هوس بازيم

برو خوش باش با هر کي ميخواي                 فقط    جلوي    چشمام  نياي

نميخوام نگاهت  تو  نگاهم بيفته                  آخه تو چي بودي جز يه تحفه

فکرم  و  از   يادت   خالي  ميکنم                 اگه  بميري  چه  حالي ميکنم

نميخوام   از تو ديگه اسمي بيارم                يا  به ياد  تو شبها  سر  بزارم


              براي فراموش کردنت يکي دو روزي کافيه

          فکر نکني  هنوز عشقت  تو  قلبم باقيه


 

تهمونده خيانت


مي گذرم ازتوبي وفا

توکه پرازحماقتي

ختمه دروغهاي سياه

تهمونده خيانتي

هرچي بگم به توکمه

اين نقطه دل منه

يه روزي رسوات ميکنم

تابشناسن, توروهمه

 

حتي لياقت نداري

که فکرکنم تو کي بودي

فقط ميخوام ,جون بکني

مهم نبود که چي بودي

 

                                    

ضد حال

نگاهي کرد ومن را دربه درکرد.  

يقين کرد عاشقم بعدش سفر کرد.

شکستي خورد آمد تا بماند . 

ولي من رفته بودم او ضرر کرد


بشکن ومنتظر نمون

             دل واسه شکستنه

اما فقط يادت باشه

             اين دفعه نوبت منه

 

 

در دريچه ي قلبت زدي ورودممنوع            من آمدم و  گفتم بي سوادم

 

گفتي که عاشقت منم

                               گفتم فقط تو نيستي

گفتي که ديوونت منم

                             گفتم برو تو مستي

 

دنيا فراموش کند خاطره ها

 تو فراموش مکن آنچه ميان منو توست

انگشتم را نخ بستم

تا که يادم نرود که از يادم رفته اي...

 

مردانگي کردي  و موندي
 
 
لوتي گري کردم و رفتم

 


فكر نكني باحالي 
از سرتم زياديم
به جمله هام فكر نكن
خيلي بهت حال دادم
تو آسمون قلبم
بهت ميگم ستاره
به صدتا اينو گفتم
تو ام يكيش بيچاره
از اين لجم ميگيره
فكر ميكني باحالي
زهي خيال باطل
آخر ضد حالي

 


ميرسد روزي كه بي من روزها را سر كني

ميرسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

ميرسد روزي كه تنها در كنار عكس من

نامه هايه كهنه ام را مو به مو از بر كني

 

 


 

حقیر (یه کمی طولانیه اما ارزش خوندن داره)

سلام عزيز ديروز...

برايت متاسفم...ببخش...ببخش که دوريت حتي قطره اشکي برايم نداشت،بغض که هيچ...چه حقير بود دوستي تو...دوستي با تو...چه ساده بود احساس من ...آري ساده بود و من آن سادگي را برادر حماقت ناميدم...

آمدنت مسخره بود و رفتنت مسخره تر...بگذار دور از هم دمي بنشينيم و به سخره ي اين ناروزگار يک دل سير بخنديم...راست ميگفتند که تحمل تنهايي از گدايي عشق رواتر است...

تنهايي اين روزها چه قيمتي دارد و من را بگو که چه ارزان تنهايي ام را با همکناري ناهمراهي چون تو تاخت زدم...

ببخش مرا که روزهاي با تو بودن خاطره اي برايم بر جا نگذاشت ...ببخش که پر از حسرت بود روزگارمان حسرت دمهاي خوش که نداشتيم هيچ...

دلت خوش نباشد هرگز...آسوده نباشي...خنده هايي که تو ميخواستي در بستر هر فاحشه اي يافت ميشود و آن نازو طنازي ها هم که ميگويي کار هر ،هرجايي خيابانيست...گيرم خيابانهايش بالا و پايين بسيار داشته باشد...

ببخش مرا که در آينده ي اين همه ناباوري حتي کلمه اي هم به خوشي درباره ات نخواهم گفت...ببخش مرا که الهه ي شعرم نشدي که الهه ي شعرم کس ديگريست...تو کوچکتر از آني که بعد از اين قلمم را براي تو به روي کاغذ برقصانم و کوچکتر از آني که افسوس نبودنت را بر ورق هاي هاي کنم...

تو آنقدر ناچيزي که ضربه ي نبودنت تنها يک آن بود و بس...آن يک لحظه هم گمان مبر که براي تو بود ...براي خودم بود ...که هميشه براي خودم است...اين دقايق هميشه براي خودم هستند که مبادا از پا بيفتم...که تو مرا از پا افکندي...

و چه حقيرند افکارم اين روزها که نگران تنهايي خود هستم...اما توي کوچکترين را هم دوست ميدارم ،چرا که حرمت لحظه ها را پاس ميدارم...چه بخواهم و چه نخواهم روزگارم با تو سپري شده و قدر اين روزگار را بايد دانست...

شايد زمان نشانم دهد اندک تاثيري که بر سرنوشتم داشتي...و فقط به اين داشته و ناداشته هاست که دوستت ميدارم...

                                               دوستت دارم به روزگاري حقير...

 

                                  

 
 

بي حيا!!!!!!!!...


يادت مياد بهم گفتي اگه ترکت کنم خودت رو مي کشي؟.....

يادت ميادو يادت مياد هرشب واسم يک شعره جديد مي خوندي؟....

يادت مياد واست قايق نجات بودم؟....

يادت مياد تورو با اسب بالدارم از توي لجن و کثافت کشيدمت بالا؟.....

اميدوارم يادت نياد چون دوباره از خودت متنفر ميشي و يا خودتو مي کشي يا دوباره از خونه فرار مي کني!!

آدم فروشه کثافت....

يادته هر روز ازت ميپرسيدم .... دوسم داري؟ تو هم با اعتماد تمام ميگفتي:خيلي.....

بهت گفتم چقدر؟گفتي دو تا.....

گفتم چرا دو تا؟....

گفتي :به ازاي اين دنيا و آخرت!!!....

منم هيچوقت باور نمي کردم....

تو که عشقمو به بازي گرفتي....

يادت مياد بي حيا!!!!!!!!...

يادت مياد یک لحظه ازت جدا شدم به دوستم پيشنهاد دوستي دادي .... بازهم بخشيدمت؟

يادته به خاطرت از آبروم گذشتم؟..

بي لياقت من که دوستت داشتم!..

هوس باز من که همه جوره باحات بودم.....

يادت مياد........

نفرينت نمي کنم... ولي اميدوارم يک روز يکي باهات همينکارها رو بکنه تا بفهمي من چي کشيدم!..

پسرك هوسباز.........

 

                                     

 

گدايي



از کنارم مي گذرند

هيچ کس وجودم را نمي بيند

شايد مرده باشم

مي خواهم گدايي کنم

همانند دختري بي خانمان

نياز مندم، به اندکي غذا و گوشه اي براي خواب

لحظه اي به من پناه مي دهيد؟

سالهاست به هر رهگذري تن مي سپارم

مي آيند و مي روند

شايد فقط براي يک شب ، دوستم دارند

مي آيند و مي روند و هيچ گاه

در خاطرشان نمي آيد

که آن دختر بي خانمان

هرزگي نمي کرد

تنها لحظه اي زندگي گدايي مي کرد

 

                                 
 

 

تمام چيز هايي که نگفتي

 

وقتي چمدانم را به قصد رفتن بستم ،

نگفتي: (( عزيزم اين کار را نکن))

نگفتي : برگرد و يک بار ديگر امتحان کن ،

وقتي پرسيدم دوستم داري يا نه ؟

روي برگرداندي

حالا من رفته ام و تو تمام چيز هايي که نگفتي مي شنوي

نگفتي : عزيزم متاسفم چون من هم مقصر بودم

نگذاشتي اختلاف ها را کنار بگذاريم

چون تمام آنچه ميخواستيم – عشق و وفاداري و مهلت – بود

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي من سد آن نخواهم شد

لحظه رفتن مرا در آغوش نگرفتي و اشکهايم را پاک نکردي

نگفتي: (( اگر تو نباشي زندگي برايم بي معني خواهد بود))

و حالا من رفته ام تا تو با تمام چيز هايي که نگفتي زندگي کني.

 

 

یه آپ اسلامی به مناسبت ایام محرم


مي خواي ولش کني براي هميشه؟

مي خواي تو اول و آخر بي وفايي ها بشي؟

فقط چشماتو ببند و تمام خاطراتتونو فراموش کن

تمام لبخند ها و حرف هاي در گوشي

تمام قدم ها توي کوچه هاي خلوت

بخند به اين عشق رمانتيک

 چه دورانی بود  

 

و کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

آنگاه که نگاه هایم همه پر از محبت بود و هیچ گاه , هیچ کس چشمانم را پلید ندید .

 

آنگاه که چشم ها را می دیدم و به آنها لبخند می زدم .

 

و لبخنهایم بی دلیل زیبا بود و کسی ننگ نمی دیدشان .

 

و آنگاه که لبخند هایم لبخند بود و بس !

 

کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

و دنیای بی ریای عروسکی ام را هنوز هم داشتم .

 

و کاش باز هم در عروسی عروسک هام

 

با زیباترین و دلنوازترین موسیقی که ذهنم می نواخت می رقصیدم .

 

و با عروس  خیالی و زیبایم , زنبیلی در دستم و یک سکه در آن

 

چادر به سر و دست دیگرم در دستان عروس  , حیات کوچک خانه را

 

صدها دور می زدم و دریغ از یک لحظه خسته شدن !

 

زندگی می کردم و خوشبختی را لمس می کردم

 

و به دنبال زن حقیقی زندگی ام ,

 

بازیچه و اسیر دست انسانهای گرگ صفت نمی شدم .

 

کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

تا در آغوش کسانی که دوستشان داشتم

 

با آرامش می خزیدم و با صدای تپش های قلبش ,

 

آرام به خواب می رفتم , و دیگر ترسی نداشتم از نگاه های پر از سوال !

 

اکنون من پسری ۱۸  19 ساله ام !

 

پر از احساس , پر از عشق و پر از خواسته های کودکی 6 ساله

 

اما لبخند نمی زنم ! عروسی  ندارم و آغوش ها را مامان را  نمی بینم

 

دلخوشم به یک یادگاری !

 

 چشمان مادرم که باز مرا 6 ساله می بیند !

 

نفس شیطانی


مست بوديم

کنارم نشسته بود

من ساغي بودم

يک ليوان ويسکي خنک

سلامتيه يار وفا دار

آرام دستم را گرفت

و صورتم را نوازش کرد

اولين بوسه

دهانش بوي شراب ميداد

نفسش ناهمانگ شد

سريع و پر صدا

او را از خود ميراندم

دستانش را روي سينه ام گذاشت

فرياد زدم

من عشق را به بازي گرفته ام

من سنگ شدم تا شيشه ي احساسش را بشکنم

من سايه ي فراري از محبت شدم

هيچ نوازشي احساسم را برنمي انگيزد

از هيچ بوسه اي حتي داغترينشان لذتي نمي برم

نگاهش مي کنم

اسيرش مي کنم

وقتي به تمنا افتاد

و با تمام وجودش مرا آرزو کرد

رهايش مي کنم

رهايش مي کنم

رهايش مي کنم

رهايش مي کنم

رهايش مي کنم


                        

محکوم


فراموش نمي کنم

با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد

نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد

نفسش بوي تعفن مي داد

لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت

با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده

بارها مي خواستم فرار کنم

ولي زنداني اش بودم

من محکوم بودم تا به او تن بسپارم

محکوم به هرزگي

داشتم تاوان مي دادم

تاوان فراموش کردن آدميت

فراموش کردن معصوميت دخترانه ام

         

نوازش


در حالي که نفس هايمان يکي بود

چشم در چشمانش دوختم

و او فرياد زد   عرشیا

مي دانستم تنش در حرارت وجودم مي سوزد

با اين وجود دستانم را پنهان کردم

و او التماس مي کرد

در آن هنگام بود که در يافتم

آنقدر آتش خواستنش تند است

که غرورش را مي سوزاند

و من بي تفاوت

به شعله هاي افروخته اش

 خود را نوازش مي کردم

و او فقط مي سوخت ...

               


بوي شراب


زياد شراب خوردم

او مي ريخت و من مي نوشيدم

آنقدر مست کردم که روح از تنم خارج شد

در فضاي اتاق معلق بودم

چشمهايم قدرت ديدن نداشتند

پلک هايم روي هم مي آمدند

چند بار از جايم برخاستم و از پشت خودم را روي زمين انداختم

سرم محکم به زمين خورد و نفسم بند آمد

با آرامش کنارم خوابيد

تنم را لمس مي کرد

از لمسش بيزار بودم

مي خواستم تنها باشم

گفت باز هم مي خوري

گفتم نه

ليوان را پر کرد

کنار دهانم آورد

بوي شراب ديوانه ام کرد

مستانه نوشيدم

و ديگر هيچ ...

 

                                   


اوج لذت

 

برايم تکراري شده

او را نمي خواهم

ولي باز هم تسليمش ميشوم

باز هم از شراب لبهايم در کامش مي ريزم

باز هم مي گذارم سرش را بر سينه ام بگذارد

شايد در گوشش آرام بگويم

عاششقتم

ش اش را غليظ تر ميگويم تا تنش را بلرزاند

ليوان هايي پر از شراب سرخ

به سلامتيه ما که عشق را ميشناسيم

يک بوسه ي گرم

لمس لختي تنهايمان

نفس هاي شهوتناک

صداي سوختن چوب در آتش

بوسه هاي طولاني

طعم او در دهانم

خيسي تنش وقتي از هيجان عرق ميکند

لمس

بوسه

نفس

اوج لذت

تمام...

 

چيزي بيشتر از اين مي خواستي؟

 

                                                          

لذت از گناه

 

شراب بود و خيال

ولي لب به جام نبردم

مي گويند براي عشق بازي

مست بايد بود

من هوشيار بودم و با تمام وجود

او را احساس مي کردم

که در من متولد مي شد

براي اولين بار

لذت از گناه را با تمام وجودم

احساس کردم

و او را در آغوش خود

نوازش کردم

تا نفرين بفرستند

تمام خدايان

بر معصوميت گناهکاران

 

                        

 

براي يک شيشه vodka ؟

 

مي خواستم بنوشم

به سلامتي هر چي نامرده

که اگه نبود، مردي هم نبود

مي خواستم مست کنم

به سلامتي ديوار که

هر مرد و نامردي بهش تکيه مي کنه

يک شيشه vodka

عاليه                                                                               

نوشيدم

مست شدم

خواستم

رسيدم

نوشيد

مست شد

خواست

نه.......

من ديگر نمي خواهم

 


نفسم بالا نمي آيد

نمي توانم آب دهانم را فرو دهم

دستانم مي لرزند

تنم خيس است، عرق سرد کرده ام

سر انگشتانم يخ زده اند

چشم هايم تار مي شوند

نمي توانم حرکت کنم

حتي نمي توانم صدايش کنم

چرا؟

چرا بايد درون شهر به اين بزرگي

در اين جا باشد؟

الان چه فکري مي کند

که من خيانت کردم؟

تقصير من است

بارها قول دادم که فقط مال او باشم

مال او.......

ترس در سينه ام چنگ مي زند

واي

دارد به طرفم مي آيد!!

قدم هايش را سريع بر مي دارد

 

دوستار همتون فداتون عرشیا جون  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط پیمان سوسول متولد 1367 شهر زیبای تهران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام من عرشیام متواد 1367 تهران گیشا ناحیه 8
امیدوارم که به وسیله این وبلاگ با دوستان زیادی آشنا بشم
به امید دیدار

پیوندهای روزانه
نيكي
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/11/01 - 87/11/07
87/01/05 - 87/01/21
پیوندها
افسانه جونم
هستي جون
ياسمن جون
فائزه جون
شيدا جون
الناز جون
صدف جون
بهار گوگلي جون
كاووس جون
فرزانه جون
فاطمه جون
پرچين جون
سميرا جون
مهناز جون
مريم خوشگله جون
آزيتاجون
عسل جون
بهار گوگولي جون
سوده جون
نيكي جون
مژده جون
صنم جون
مهشيد جون
شادي جون
صداي سرد باد . ربكا جون
سارا جون
غزل جون
لاله جون
آيدا جون
صدف جيگر جون
ندا جون
صبا جون
فرشته ي آسماني جون
تلاطم رویاهای یک آشنا
فروغ جون
هدي جون
مهسا جون
مريم جونم
نيكي جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

سوسول ها آپ اول 1381 آپ دوم 1381 مهر 1381 29/1381 آبان ماه 1383 آبان 1385 مهر 1385 آبان 1384 بهمن 1384 خرداد 1384 دي ماه 1383 بهمن 1384 بهمن 1384 تير 1384 شهريور 1384 شهريور 1384 اسفند 1384 اسفند 84 خرداد 1383 مهر 1384 آذر 1384 آذر 1384 بهمن 1385 خلاصه